پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - تحليل مفهومى از ضرورت ايدئولوژى

تحليل مفهومى از ضرورت ايدئولوژى


«قسمت دوم‌»

٣- ١. هماهنگى بين ايدئولوژى كلان و خرد

تعاريفى كه تا كنون براى ايدئولوژى مطرح شد، دو نوع بودند: يكى تعريف سيستمى كلان، و ديگرى تعريف سيستمى خرد. هدف از اين‌گونه تقسيم‌بندى، تبيين اين نكته بود كه ايدئولوژى با هر دو شاخه آن، كاركرد سيستمى دارد. خود سيستم نيز در يك تقسيم‌بندى، به سيستم عام و كلان و سيستم خرد تقسيم شده، داراى چند ركن مى‌باشد:
١. ورودى‌ها;
٢. فراگرد (خانه پردازش) ;
٣. خروجى‌ها;
٤. باز خودكنترلى (١) .
سلسله مراتب سيستم‌ها نيز اين‌گونه است:
سيستم‌ها داراى سلسله مراتب آشكارى هستند. سيستم كلان هستى به سيستم‌هاى متنوع و متعدد تقسيم مى‌شود. هر سيستم به خرده سيستم‌هاى متعدد قابل تقسيم است. به همين صورت اين خرده‌سيستم‌ها نيز بر حسب سطح خاص تجزيه و تحليل خود، به خرده‌سيستم‌هاى ديگرى تقسيم مى‌شوند. (٢)
ما نيز در تعريف خود اين سلسله‌مراتب را مدعى هستيم. لذا سيستم اقتصادى و اجتماعى و سياسى، سيستم‌هاى خردى هستند كه مى‌توانند خود به سيستم‌هاى خرد ديگر تجزيه شوند; ولى تمام اين سيستم‌هاى خرد در تعامل با سيستم كلان، قابليت پرداختن به اهداف خود را كه ركن اساسى سيستم است، دارا هستند. البته تعريف كلان و خرد از ايدئولوژى، مى‌تواند از يك طبقه‌بندى ديگر سيستم، تبعيت كند; يعنى چنانچه سيستم‌ها به باز و بسته طبقه‌بندى شده‌اند، مى‌توان گفت ايدئولوژى‌هاى كلان و خرد نيز ممكن است‌باز يا بسته باشند.
سيستم‌هاى باز، آن سسيستم‌هايى هستند كه پيوسته قدرت انطباق با تغييرات محيطى را دارند; برخلاف سيستم‌هاى بسته كه با محيط پيرامون خود تعامل ندارند و انفعال و انعطافى از خود نشان نمى‌دهند و با محيط پيرامون خود، قطع رابطه كرده‌اند.
سيستم بسته به محيط خودش وابسته نيست، بلكه خوداتكاست و رابطه‌اش با محيط خارج قطع است... سيستم باز، سيستمى است كه با محيط خودش تبادل انرژى، ماده، و اطلاعات دارد... سيستم‌هاى باز به طور مستمر اطلاعاتى را از محيط دريافت مى‌كنند. وجود اين اطلاعات به تنظيم روابط سيستم كمك مى‌كند و امكان انجام اقدامات اصلاحى، براى رفع انحرافات ايجاد شده از مسير اصلى را ميسر مى‌سازد. (٣)
ايدئولوژى نيز اگر بتواند با محيط پيرامون خود و شرايط آن تطبيق كند، مى‌توان به آن ايدئولوژى باز اطلاق كرد. برخلاف ايدئولوژى بسته كه نسبت‌به پيرامون و محيط خود هيچ‌گونه انفعالى از خود نشان نمى‌دهند و قدرت انطباق و تطبيق با فضاى جديد را ندارد. ايدئولوژى كلان در صورتى مى‌تواند كاركرد سيستم كلان را دارا باشد كه همانند سيستم كلان با عناصر درون خود و نيز با ايدئولوژى‌هاى خرد در درون خود، پيوستگى داشته باشد. لذا كل سيستم و نظام فكرى - عقيدتى، بايد به گونه‌اى تنظيم شود كه به يك هدف معين بينجامد. در يك سيستم كلان، مثل ايدئولوژى ليبراليستى كه مبتنى بر سودانگارى (٤) و اصالت فرد است، هرگونه نظريه اجتماعى و يا اقتصادى، كه اين هدف و مبناى اصلى ايدئولوژى را تامين نكند، دچار تعارض در عمل و تئورى مى‌گردد. لذا اگر نظام اقتصادى آن توصيه به دورى از اسراف كند، يك نظام اقتصادى ناهنجار تلقى مى‌شود.
در هر حال مقصود اين است كه اين دو تعريف كلان و خرد را بايد در ارتباط با هم و در هماهنگ با يكديگر تصور كنيم. بر اين اساس، ايدئولوژى در مفهوم كلان، منطق حاكم و شاملى است كه قدرت هماهنگى بين ايدئولوژى سياسى و ايدئولوژى اقتصادى و ايدئولوژى اجتماعى را دارد.
خود ايدئولوژى خرد نيز منطق عملى حاكم بر كنش‌هاى مربوط به حوزه خرد مى‌باشد. از اين‌رو ايدئولوژى سياسى، كنش‌هاى سياسى را در حوزه خرد تجويز مى‌كند، و تمام راهبردهاى كلان در همين حوزه لزوما در امتداد ايدئولوژى حاكم جهت‌گيرى مى‌شوند. الوين تافلر (٥) طرفدار تمدن موج سومى، نمى‌تواند از اين ايدئولوژى كلان دست‌بشويد. تافلر معتقد است كه تمدن‌هاى موج دوم با تكيه بر يك ابرايدئولوژى، توانسته‌اند كه اهداف خود را توسعه دهند. وى با تاكيد بر اين كه تمدن موج دوم، فرضيات، عقايد و ايدئولوژى جديدى را با خود به ارمغان آورد، به جنگ ايدئولوژيك و منازعه شديد در موج دوم، بين ايالات متحده امريكا و اتحاد شوروى (سابق) اشاره مى‌كند كه چگونه در نهايت هر دو بر يك ابرايدئولوژى واحدى على‌رغم اختلاف، تكيه داشتند:
با وجود ارايه ايدئولوژى متفاوت توسط هر كدام از طرفين، مع هذا، هر دو اساسا يك ابرايدئولوژى واحدى را براى فروش عرضه مى‌كردند... بنابراين دو طرف متخاصم در اين مبارزه ايدئولوژيكى، تصوير مشابهى از انسان در تضاد با طبيعت و انسان در تلاش براى تسلط بر طبيعت‌به دست مى‌دهند. اين تصوير جزء مهمى از «واقعيت صنعتى‌» را تشكيل مى‌دهد; يعنى ابرايدئولوژى كه ماركسيست و ضد ماركسيست، هر دو به طور يكسان مفروضات خود را از آن گرفته‌اند. (٦)
البته تافلر اين ابرايدئولوژى را كه وحدت دو قطب بزرگ با آن تضمين مى‌گردد، منحصر در موج دوم تمدن نمى‌كند. بلكه در مورد تمدن بزرگ و نوين موج سومى كه خود در انتظار آن نشسته و مطرح مى‌كند نيز بر اين باور است كه چنين تمدن موج سومى ادامه و تداوم خطى جامعه صنعتى نيست; بلكه يك انقلاب و تحولى عميق است كه در آن يك ابرايدئولوژى خاص به عنوان تئورى بنيادى فرهنگى كه بينش، اعمال و رفتار جامعه را توليد و جهت‌دهى مى‌كند، ضرورت دارد. وى مى‌نويسد:
هر تمدنى مجموعه‌اى روابط خاص با جهان خارج دارد; رابطه مبتنى بر بهره‌كشى، رابطه هميارى، رابطه جنگ‌جويانه، يا صلح‌طلبانه. و هر تمدنى داراى ابرايدئولوژى خاص خود است; مجموعه‌اى از فرضيات بنيادى فرهنگى كه بينش آن را نسبت‌به واقعيت مى‌سازد و اعمال و رفتارش را توجيه مى‌كند. (٧)
اين ابرايدئولوژى كه تافلر آن را در موج سوم مطرح مى‌كند، در نهايت منجر به يك آرمان‌شهر عملى مى‌گردد كه مدعى دنيايى است كه هم تحقق‌پذير است و هم بهتر از دنيايى است كه پشت‌سر گذاشتيم. (٨) اين تمدن موج سومى كه داراى يك ابرايدئولوژى براى رسيدن به آرمان‌شهر عملى مى‌باشد، لزوما ايدئولوژى‌هاى تحت آن، بايد هماهنگ با آن عمل كنند. لذا به گفته تافلر، تحقق ابرايدئولوژى با ايجاد سپر و پوشش زيستى، اجتماعى، اطلاعاتى، سياسى خاص كه طبعا به صور ايدئولوژى‌هاى خرد عرضه مى‌شوند، ممكن خواهد شد. هماهنگى آنها، آرمان‌شهر عملى او را مجال و فرصت مى‌دهد تا ظهور كند. لذا خود، اين آرمان‌شهر عملى را چنين تبيين مى‌كند:
مى‌توان در اين آرمان‌شهر عملى آينده، تمدنى را ديد كه به تفاوت فردى امكان بروز مى‌دهد و تنوع نژادى و منطقه‌اى و مذهبى و پاره‌فرهنگى (به جاى سركوب كردن) با آغوش باز پذيرا مى‌شود. (٩)
در رابطه با اصل تقسيم ايدئولوژى به دو قسم كلان و خرد و ارتباط و پيوستگى بين آن دو - كه منطقا ايدئولوژى خرد از بطن ايدئولوژى كلان استخراج مى‌شود - جان پلامناتس (١٠) نيز تعاريف ايدئولوژى را به مفهوم گسترده و همه‌گير و مفهوم خاص مورد تفكيك قرار مى‌دهد كه بر اساس آن مفهوم گسترده، تمامى ايده‌ها و اعتقادهاى مردم را دربرمى‌گيرد و مفهوم جزئى آن به محيط خاص و بخشى از واقعيت مربوط مى‌شود. (١١) وى راجع به هماهنگى اين دو سطح از ايدئولوژى مى‌نويسد:
ايدئولوژى به معناى محدودتر سياسى از ايدئولوژى به معناى وسيع‌تر تغذيه مى‌كند و حتى بايد گفت، در تغيير و تبديل آن مؤثر مى‌افتد. اين كنش و واكنش ميان ايدئولوژى «سياسى‌» و «همگانى‌» بسيارى از اوقات جلب توجه كرده، ولى هرگز مورد مطالعه واقع نشده است. (١٢)
اگرچه جان پلامناتس تصريح نمى‌كند كه منظور از ايده‌ها و اعتقادهاى صرف، آيا همراه با گرايش عملى آن هست‌يا بدون گرايش عملى آن؟ زيرا ما بر اين باوريم كه به ايده‌ها و اعتقادهاى صرف، اطلاق ايدئولوژى نمى‌توان كرد. (١٣)
از اين‌رو تاكيد ما بر انديشه‌هاى نظامندى است كه منطق و متد رفتارها و كردارها را در افراد و جامعه، مورد تاكيد قرار مى‌دهد.

ايدئولوژى كلان در انديشه ماركس

اگر بخواهيم در بستر تاريخى، سراغى از مفهوم ايدئولوژى بگيريم، و همچنين اگر بخواهيم در تاريخ مفهوم ايدئولوژى فردى را سراغ بگيريم كه بيش‌ترين تاثير را در گسترش معنا و مفهوم ايدئولوژى داشته، مطمئنا بايد سراغ نظريه ماركس رفت. حتى مى‌توان گفت همان طور كه ماركس وارث معنا و مفهوم انتقادى ايدئولوژى است، وارث توسعه مفهومى آن نيز مى‌باشد. ماركس در ابتدا، معناى ايدئولوژى را در مفهوم بسيار محدودى به كار برد; يعنى در معناى «آگاهى كاذب‌» (١٤) كه حافظ منافع طبقه «بورژوازى‌» (١٥) است. ولى در آثار بعدى خود، يعنى در كتاب‌هاى «فلاكت فلسفه‌» (١٦) و «بيانيه كمونيستى‌» (١٧) واژه ايدئولوژى را چنان به كار گرفت كه از معناى اولى و منفى آن دور شد و به معنا و مفهوم وسيعى توسعه يافت. در اين رابطه ژرژ گورويچ (١٨) مى‌نويسد:
واژه ايدئولوژى، چنان به كار رفته كه گويى معناى آن از معانى قبلى‌اش وسيع‌تر است; زيرا مفهوم اين واژه، در نوشته مذكور [ بيانيه مانيفيست ]، همه علوم انسانى را به همين عنوان در برمى‌گيرد. خصوصا علوم اجتماعى (اقتصاد سياسى و تاريخ تا آنجا كه به شيوه ماركسيستى مطرح نشوند، جزء اين علوم‌اند) برنامه‌ها و بيانيه‌هاى احزاب سياسى متفاوت و بالاخره تصورات عقايد، واكنش‌هاى روان‌شناختى و تمايلات طبقاتى متفاوت، همه از مقوله ايدئولوژى به شمار مى‌روند. (١٩)
همين مفهوم و معنا، در همين حدود هم باقى نماند، بلكه گسترش يافت و قلمروهاى ديگرى را نيز شامل شد. ژرژ گورويچ درباره اين گسترش، دوباره با استفاده از مقدمه كتاب نقد اقتصاد سياسى، مى‌نويسد:
ماركس، همه آثار فرهنگى را، به عنوان فرهنگى بودن (مانند حقوق اخلاق، زيباشناختى، زبان فلسفه و علم)، همه مسلك‌ها و موضع‌گيرى‌هاى اجتماعى و سياسى، همه محصول‌هاى ذهنى و همه حال‌ها و كردارهاى روانى كه معرف خصلت، آگاهى طبقاتى يا آگاهى فردى‌اند، جزو ايدئولوژى مى‌داند. در نظر او فقط يك چيز استثناست: فقط اقتصاد سياسى ماركيستى كه تا حد عمل دقيق، ترقى كرده و همراه با علوم طبيعى از حوزه ايدئولوژى بيرون است. (٢٠)
فعلا در مقام نقد ديدگاه ماركس نيستيم، ولى اين مطلب قابل يادآورى است كه ديدگاه او در تلقى منفى از ايدئولوژى، دچار پارادوكس گشته و رهايى از آن ممكن نيست. همچنين استثناى اقتصاد سياسى (٢١) ماركسيستى از حوزه ايدئولوژى، صرف يك ادعا است; زيرا اقتصاد سياسى نيز وقتى كاركرد خود را عملى مى‌كند و عرضه مى‌دارد، كاركردهاى ايدئولوژيكى نيز به همراه دارد كه رهايى از آن به معناى افتادن دوباره در دام ايدئولوژى است. حاصل آن كه ادعاى ماركس در جانبدارى از طبقه «پرولتاريا» در مقابله با طبقه «بورژوازى‌» حاكم، بدون يك پشتوانه ايدئولوژيكى بى‌معناست و بدون جهت‌گيرى خاصى، امكان جانبدارى و دفاع وجود ندارد; زيرا عملا هيچ حركت انقلابى، بدون تكيه بر ديدگاه معين و موضع معين كه حافظ همان صنف و طيف باشد، رخ نداده است و لذا با جهت‌گيرى كلان و خرد معين يك انقلاب يا جنبش سياسى و اجتماعى، امكان ثمردهى دارد كه در واقع همان پشتوانه ايدئولوژيكى است كه ماركس مدعى برائت از آن است. البته در اين راستا، نقدهاى جدى، حتى از سوى خود نئوماركسيست‌ها، بر تلقى ماركس از ايدئولوژى وارد است كه فعلا در صدد پرداختن به آن نيستيم.

شاخصه‌هاى عام تعريف ايدئولوژى

شاخصه‌هاى عامى كه مى‌توان در تعريف ايدئولوژى و ساختارى درونى آن لحاظ كرد، از اين قرار است:
١. مفهوم سيستمى
تعريف و مفهوم ايدئولوژى، نوعا به صورت يك نظام و سيستم هماهنگ عرضه مى‌شود. لذا ساختار درونى تعاريف ايدئولوژى، عموما به صورت يك كل منسجم و سيستم منظم، شكل گرفته، هدف و غايت‌خاصى را نشان مى‌دهد.
به همين جهت اكثر تعريف‌هايى كه از ايدئولوژى ارايه مى‌شود، به گونه‌اى است كه در آن نظام‌مندى و سيستمى بودن به نحوى از انحاء بازتاب دارد; چنان كه «گى روشه‌» در تعريف ايدئولوژى، خصوصياتش را ذكر مى‌كند. يكى از آن خصوصيات، مفهوم سيستمى ايدئولوژى است (٢٢) بدين‌سان كه با بريدن اين خصلت درونى، ايدئولوژى قاعدتا كارآمدى خود را از دست‌خواهد داد. اين خصلت درونى تعريف است كه، قدرت حاكميت و شموليت ايدئولوژى را در حوزه حيات انسانى، محقق مى‌كند.
٢. توجيه و اقناع
دومين شاخصه‌اى كه مى‌توان به وضوح در ساختار تعريف ايدئولوژى ديد، عنصر اقناع و توجيه مى‌باشد. مشروعيت و مقبوليت هر ايدئولوژى از رهگذر همين دو عنصر درونى، حاصل مى‌گردد.
جان پلامناتس مى‌نويسد:
اعتقادها و نظريه‌ها دو نوع كاركرد دارند: از طرفى به كار توصيف و تبيين مى‌خورند و از طرف ديگر، به كار توجيه و ترويج و يا تقبيح و نهى. كاركرد نخست را «توصيفى‌» (٢٣) مى‌گويند، كاركرد دوم را «اقناعى يا تبكيتى (٢٤ (). ٢٥)
اگرچه اين گفتار خصلت‌برونى ايدئولوژى - يعنى كاركرد ايدئولوژى - را در بعد توجيه و اقناع متذكر مى‌شود، با اين حال، على‌رغم اين كه توجيه و اقناع از كاركردهاى ايدئولوژى است در خود تعريف ايدئولوژى نيز اين خصلت دايما حضور دارد.
ناگفته نماند كه «توجيه و اقناع هم در مرحله قبل از عمل و هم در مرحله بعد از عمل، نقش خود را ايفاء مى‌كند. توجيه قبل از عمل، براى ايجاد انگيزه و گرايش يك رفتار و كنش ايدئولوژيكى خاصى مى‌باشد كه مى‌بايست‌براى گرايش عمل، همزمان اقناع نيز حاصل شود; اما توجيه بعد از عمل، مشروع جلوه دادن، مدلل كردن رفتار و كنش‌هايى است كه مرتكب شده است; خواه اين توجيه از ناحيه فرد، براى حوزه رفتارى خود باشد، يا از ناحيه رهبران دينى، سياسى.
٣. دستورى و تجويزى بودن آن
ايدئولوژى، بعد از مرحله توجيه و اقناع، قاعدتا و منطقا، افراد را به يك كنش يا واكنش و موضع‌گيرى معطوف به يك هدف، وادار مى‌كند و در اين مرحله، نقشى دستورى و تجويزى دارد. اين جنبه تجويزى و دستورى ايدئولوژى، بستر عمل و عمل‌گرايى آن را آماده مى‌كند. با اين سلسله مراتب، ايدئولوژى در قدم اول، توجيه و اقناع را در شرايط گوناگون، موجب مى‌گردد و در مرحله بعد، دستورالعمل و راهكار خاص را نسبت‌به وضع پيش آمده و توجيه شده به فرد ابلاغ مى‌كند.
در اين خصوص جان پلامناتس مى‌نويسد:
ايدئولوژى در مرتبه نخست، اقناعى است و سپس در مرتبه دوم (اگر استعمال چنين لفظى جايز باشد) تجويزى و دستورى... بسيارى از نظريه‌ها يا مجموعه‌هاى مركب از اعتقادات، در عين ايدئولوژيك بودن، تجويزى نيز هستند. بدين معنا كه دستورها و اندرزهايى در خصوص رفتار شايسته آدميان را در بردارند و شامل بعضى ارزشداورى‌ها مى‌شوند. (٢٦)
٤. عمل‌گرايى
عمل‌گرا بودن ايدئولوژى، يكى ديگر از شاخصه‌هاى اصلى آن محسوب مى‌شود. ايدئولوژى - چنان‌كه از لفظ آن پيداست - منطق عملى و قواعد رفتارهاى انسان را در تمامى حوزه‌ها بيان مى‌كند; لذا هر تعريفى كه از ايدئولوژى ارايه مى‌شود، با ترغيب به عمل و تحريك به آن، خصلت ايدئولوژيكى به‌عمل مى‌دهد. لذا «براى اين كه مجموعه‌اى از اعتقادات، خصلت ايدئولوژيك داشته باشد، افراد، جماعت‌يا گروه اجتماعى، معمولا در فلان قسم مواضع به آن تمسك مى‌جويند». (٢٧)

رويكردها

بعد از اين كه انواع تعاريف ايدئولوژى را مرور كرديم، به رويكردها و واكنش‌هايى كه نسبت‌به اين واژه در طول تاريخ اين اصطلاح صورت گرفته است، مى‌پردازيم. با بيان انواع رويكردها، مى‌توان پيچيدگى اين واژه و ديرفهم بودن آن را احساس كرد. رويكردها و موضع‌گيرى‌ها متفاوت در قبال اين اصطلاح، بيانگر اين امر است كه هر يك از اين موضع‌گيرى‌ها ناشى از بستر سياسى و اجتماعى خاصى است، كه معنا و مفهوم خاصى به اين اصطلاح بخشيده است.
انواع رويكردها نسبت‌به اصطلاح ايدئولوژى بدين قرار است:
١. رويكرد ناپلئون به ايدئولوژى
اولين پاسخ و رويكردى كه در تاريخ اين اصطلاح رخ داده است، رويكردى منفى و خصمانه است. واضع اصطلاح ايدئولوژى (دستوت تراسى (٢٨) فرانسوى در ١٧٩٧) با وضع اين اصطلاح در صدد بود تا بدين طريق يك عقيده‌شناسى را همانند علم جانورشناسى با رويكرد «پوزيتويستى‌» تاسيس كند. تراسى، به يك نوع همانندى بين قوانين و متد علوم طبيعى و علوم انسانى و فكرى معتقد بود. وى با گرايش «پوزيتويستى‌» از فيلسوف تجربى عصر خود يعنى كندياك (٢٩) تاثير پذيرفته بود. از اين رو قصد داشت كه يك نظام عقيده‌شناسى را با حذف بعد متافيزيكى آن بنا كند تا بدين وسيله بتواند زمينه تحقق يك جامعه عادل و خوشبخت را فراهم كند. بر اين اساس، مفهوم ايدئولوژى به لحاظ خاستگاهش، جنبه مثبت و ترقى داشت. مك للان نيز به همين نتيجه رسيده است. وى مى‌نويسد:
تراسى گفت كه يك تحقيق منطقى درباره عقايد، كه فارغ از پيش‌داورى‌هاى دينى يا متافيزيكى باشد، بايستى بنيان يك جامعه عادل و خوشبخت را تشكيل دهد... لذا مفهوم ايدئولوژى به لحاظ خاستگاهش، جنبه مثبت و مترقى داشت.(٣٠ () ٣١)
بعد از پديد آمدن اين واژه توسط دستوت تراسى، اولين استفاده منفى از آن، توسط ناپلئون به وجود آمد. از نگاه او ايدئولوژى بار و مفهوم منفى دارد. وى كسانى را كه مدعى جانبدارى از ايدئولوژى‌اند، با تمسخر و تحقير «ايدئولوگ‌» (٣٢) لقب داد.
ايدئولوژى در نگاه او يك رويكرد مكتبى و امر انتزاعى بود كه از واقعيات قدرت سياسى و اجتماعى، بريده بود. منظور و مقصود «ناپلئون‌» از اين كلمه، اشاره به كسانى بود كه مى‌خواهند ملاحظات انتزاعى را جانشين سياست واقعى در معناى امروزى بكنند. از اين لحظه، مفهوم ايدئولوژى به نظريه مجرد و محتملى اطلاق گرديد كه برخى مدعى هستند پايه‌اى عقلى و علمى دارد، كه هدفشان طرح نظم اجتماعى و جهت دادن به اقدامات و فعاليت‌هاى سياسى است‌». (٣٣)
«با به قدرت رسيدن ناپلئون و ظهور طبقه جديدى از اشراف در فرانسه، رژيم كه مدام خودكامه‌تر مى‌شود، از برخورد عقلى دوتراسى خوشش نيامد. به نظر ناپلئون افكار تراسى و كسانى كه در انستيتوى ملى با او همدلى مى‌كردند، تهديدى بود براى اقتدار دولتش. نزد ناپلئون «افكار سياسى آزادى‌خواهانه، و جمهورى‌خواهانه آنها، عامل تمام بدبختى‌هايى است كه دامن‌گير فرانسه شده است. بدين‌رو به آن متفكران، برچسب ايدئولوگ زد». (٣٤)
در تحليل و بيان اين كه چرا ناپلئون افكار دستوت تراسى را در رابطه با ايدئولوژى به ديده تحقير مى‌نگريست، مى‌توان گفت كه يك زمينه و عامل مذهبى دخيل بود; زيرا امپراطورى ناپلئون از يك پشتوانه مذهبى برخوردار بود و افكار عقلى‌مشرب و گرايش پوزيتويستى در يك تعارض آشكار با مذهب رسمى كليسا قرار گرفته بود. لذا مى‌توانست ناپلئون را در برابر اين اصطلاح به يك عكس‌العمل و رويكرد منفى وادار كند. در اين رابطه مك للان مى‌نويسد:
همزمان با تكامل حكومت او به سمت‌يك امپراطورى كه از پشتوانه مذهب رسمى [كليساى كاتوليك ] بهره‌مند بود، انتقاد از ايدئولوگ‌هاى ليبرال و جمهورى‌خواه (كه واژه ايدئولوگ درباره آنها به كار رفت) گريزناپذير شد.» (٣٥)
بدين‌سان ايدئولوژى از بدو تولد، حاوى دو معناى متضاد بوده است: ايدئولوژى به معناى علم عقيده‌شناسى (ديدگاه تراسى) و ايدئولوژى به معناى افكار و انديشه‌هاى انتزاعى و نظرى بريده از واقعيت موجود جامعه; به تعبيرى، ايدئولوژى به عنوان اعتقادات كاذب (٣٦) (ديدگاه ناپلئون).
اين نوسان ميان يك معناى ضمنى مثبت و معناى ضمنى منفى، مشخصه تمام تاريخ مفهوم ايدئولوژى خواهد بود». (٣٧)
٢. رويكرد ماركس به ايدئولوژى
دومين كسى كه معنا و مفهوم منفى به ايدئولوژى بخشيد و به ميراث ابهام‌آلود اين اصطلاح دامن زد و آن را گستراند، ماركس بود . با شروع دوره ماركس، اين اصطلاح، وارد پرمناقشه‌ترين دوران خود گشت. «ماركس، با اين كه از معناى مثبتى كه از سوى «دستوت تراسى‌» جعل شده بود آگاهى داشت، ولى با ترجيح معناى منفى ايدئولوژى كه از ناپلئون بر جاى مانده بود، در ابتدا يك رويكرد منفى و خصمانه را نسبت‌به اين اصطلاح اخذ كرد و بعدا در مقياس وسيعى اين بعد انتقادى و منفى را توسعه داد. از اين‌رو «ماركس‌» ايدئولوژى را «آگاهى كاذب‌» (٣٨) مى‌ناميد كه ناشى و بازتابى از شرايط اقتصادى و مادى بود. و هم‌چنين ايدئولوژى را بازتابى از شرايط و هستى اجتماعى تلقى مى‌كرد، لذا ماركس «ايدئولوژى را محصولى اجتماعى مى‌دانست، نه محصولى فردى، كه دگرگونى و تكامل ايدئولوژى‌ها در جريان تكامل اجتماعى روى مى‌دهد و تكامل ايدئولوژى، نخست‌سيطره تكامل مادى جامعه است‌». (٣٩)
باور و اعتقاد ماركس در اين رابطه - چنانكه مك للان اشاره كرده - به لحاظ سازوكار، بسيار جبرگراست و كمابيش به يك تجربه‌گرايى معكوس مى‌انجامد. ولى ماركس در همان كتاب «ايدئولوژى آلمانى‌» (٤٠) با نقض اين قول، معتقد مى‌شود كه عقايد، سازنده دنياى اجتماعى‌اند، نه اين كه صرفا بازتابى از آن باشد. (٤١)
ژرژ پوليتسر نيز مى‌نويسد:
ايدئولوژى در عين حال كه انعكاس شرايط اقتصادى است، نتايج آن هم مى‌باشد و رابطه اين دو امر پر ساده نيست; زيرا همواره ملاحظه مى‌شود كه ايدئولوژى‌ها نيز روى علت و ريشه خود، عمل متقابله دارند. (٤٢)
ماركس در كتاب «ايدئولوژى آلمانى‌» ، ايدئولوژى را بازتاب و انعكاس «واژگونه‌» (٤٣) شرايط مادى و اجتماعى تلقى مى‌كند و اين بازتاب معكوس را با تمثيلى از يك نمود فيزيكى، مانند «تاريك‌خانه دوربين‌» (٤٤) بيان مى‌كند و مى‌نويسد:
توليد افكار، تصورات و جلوه‌هاى آگاهى قبل از هر چيز، مستقيما با فعاليت مادى و داد و ستد مردم ارتباط تنگاتنگ دارد و زبان زندگى واقعى است. اگر مى‌بينيم كه در هر ايدئولوژى، افراد و روابطشان منعكس است، همانند تصوير شى‌ء در تاريكخانه دوربين، از فرايند زندگى تاريخى آنها ناشى شده است. دقيقا به همان صورتى كه انعكاس اشياء بر شبكيه چشم، ناشى از فرايند زندگى مستقيما مادى است. (٤٥)
منظور و مقصود ماركس از ايدئولوژى، غالبا به معناى منفى و انتقادى آن، يعنى آگاهى كاذب است. لذا اين معنا و مفهوم از ايدئولوژى با تشبيهى كه به كار برده است، تلازم دارد. بر اين اساس، ايدئولوژى طبق نظر ماركس و انگلس «فرايندى است كه شخص به اصطلاح متفكر، آگاهانه ليكن با آگاهى مخدوش انجام مى‌دهد. نيروهاى محركى كه واقعا او را تكان مى‌دهند، بر او ناشناخته مى‌مانند; در غير اين صورت، مسلما فرايند ايدئولوژيكى در ميان نمى‌بود». (٤٦)
ريمون آرون (٤٧) با تاكيد بر معناى غالب ايدئولوژى مى‌نويسد:
معمولا مقصود ماركس از ايدئولوژى، آگاهى دروغين يا تصور دروغين يك طبقه اجتماعى، از وضعيت‌خود و از كل جامعه است. (٤٨)
اين كه چرا و چگونه ماركس، ايدئولوژى را آگاهى كاذب تلقى مى‌كند، بدين سبب است كه بر اساس اعتقاد وى، ايدئولوژى، چون حافظ منافع طبقه بورژوازى بود و سلطه اين طبقه با حاكميت ايدئولوژى آنها، ميسر مى‌شد، توده‌ها را با افكار و انديشه‌هاى طبقه‌اى خود تخدير مى‌كردند. طبقه حاكم، همچنين مانع از اين مى‌شدند كه طبقه پرولتاريا نسبت‌به وضعيت‌خود، آگاهى يابند. لذا اين ايدئولوژى براى طبقه پرولتاريا در حكم افيون بود و باعث از خودبيگانگى و سلب آگاهى حقيقى مى‌گشت.
گى روشه نيز در همين‌باره اشاره مى‌كند كه تعريف ايدئولوژى در مدل ماركسيستى از زاويه نگاه طبقه مسلط، صورت گرفته است. بنابراين:
ايدئولوژى عبارت است از به رسميت‌شناختن موقعيت طبقه مسلط; يعنى موقعيت و منافع اين طبقه. بنابراين ايدئولوژى براى ديگر طبقات در حكم افيون است. زيرا باعث از خودبيگانگى وجدان آنها و اضمحلال انرژى انقلابى آنان مى‌گردد. پس با توجه به اين تعريف، ايدئولوژى نوعى آگاهى كاذب است كه هدف آن حفاظت و نگهدارى وضع موجود است. (٤٩)
ماركس با بيان اين كه، ايدئولوژى، آگاهى كاذبى است كه جريان سلطه و قدرت طبقه حاكم را محقق مى‌كند، انديشه و ايدئولوژى حاكم را، ايدئولوژى طبقه مسلط و حاكم مى‌دانست. او در مقابل اين نوع آگاهى كاذب، آگاهى طبقه‌اى (٥٠) را عنوان كرد.
در حقيقت‌به عقيده وى، آگاهى طبقه‌اى نوعى بيدارى در زمينه منافع طبقاتى و نوعى آگاهى است كه بر كنش سياسى و انقلابى لازم براى خلع يد كردن از طبقه مسلط... (٥١) .
ماركس با اين ايده فكر مى‌كرد كه توانسته است از ايدئولوژى (آگاهى كاذب) رهايى يابد; در حالى كه اگر طبقه‌اى بودن منافع، موجب ايدئولوژيك بودن مى‌گردد، پس طبقه پرولتاريا نيز كه حافظ منافع طبقه كارگرى هست، خود نيز ايدئولوژى و آگاهى كاذب تلقى خواهد شد.
اگر ايده‌ها و افكار طبقه حاكم، منافع آنها را توجيه و تفسير مى‌كند، لزوما افكار و ايده‌هاى طبقه كارگرى نيز منافع و رفتار و كنش سياسى آنها را توجيه و تفسير خواهد كرد. به همين سبب است كه بر اساس عقيده ماركس، بايد ايدئولوژيك بود.
گى‌روشه مى‌نويسد:
در تضاد شديد بين ايدئولوژى و آگاهى طبقه‌اى، نكته‌اى اساسى در نظر گرفته نمى‌شود، و آن اين است كه آگاهى طبقه‌اى خود نيز از كانال ايدئولوژى عبور مى‌كند. به عبارت ديگر، آگاهى حقيقى در مقابل آگاهى كاذب به خودى خود و طبيعتا از يك وضعيت ناآگاهى به وجود نمى‌آيد، بلكه اين آگاهى در غالب اوقات، نتيجه تفسير و توجيه سيستماتيك موقعيت‌حاضر، توسط مبشرين و مبلغين يك ايدئولوژى جديد است كه در حقيقت از وضعيت موجود، تصوير متفاوتى از آنچه تا كنون وجود داشته است، عرضه مى‌نمايد كه اين خود در مقابل ايدئولوژى حاكم، نوعى «آنتى ايدئولوژى‌» محسوب مى‌گردد. (٥٢)
بنابراين ايدئولوژى نمى‌تواند منشا از خودبيگانگى تلقى شود. ريمون آرون نيز در نقد ايدئولوژى به معناى آگاهى كاذب، معتقد است كه اگر دليل و عامل كاذب بودن يك آگاهى، انتساب آن به طبقه‌اى بودن است و ماهيت طبقه‌اى است كه موجب كذب و دروغ بودن آگاهى مى‌شود، در اين صورت دو اشكال ذيل بر اين ايده و ديدگاه وارد است:
١. لازم مى‌آيد كه هيچ حقيقتى باقى نماند و قابل دسترسى نباشد; بلكه همه آگاهى‌ها دروغ است; زيرا بر اين اساس، هيچ آگاهى نمى‌تواند خالى و به دور از طرز تفكر جانبدارانه نسبت‌به يك طبقه و گروه معين باشد. لذا همه آگاهى‌ها كذب و دروغ خواهد بود. اين طرز تفكر منجر به نسبيت مى‌گردد.
٢. لازم مى‌آيد كه هيچ فردى نتواند از زنجير اين آگاهى دروغين رهايى يابد; زيرا عامل و منافع طبقاتى به گونه‌اى است كه هيچ فرد و شخصى نمى‌تواند خود را از آن نجات دهد.
عبارت ديگر، مقصود آنها از پايان ايدئولوژى، زوال يك نوع فلسفه سياسى است كه ترسيمى از آينده و جامعه آرمانى را ارايه مى‌كرده است.
به هر جهت نبايد عنوان پرطنطنه پايان ايدئولوژى ما را بفريبد و معناى ظاهر و سطحى را ملاك قرار دهيم; زيرا «همه اينها هشدارى است‌به اين واقعيت كه آنچه بل اعتقاد دارد، پايان يافتن مفهوم خاصى از ايدئولوژى است. بل عمدتا به ايدئولوژى به عنوان ابزار توصيفى علاقه دارد و به ما مى‌گويد آنچه او در نظر دارد، روايت ماركسيستى كلاسيك از ايدئولوژى است‌». (٥٣) در واقع نظريه پايان ايدئولوژى خود شكلى از انديشه سياسى را عرضه مى‌كند كه روبرت هابر آن را انديشه‌اى سياسى و يك ايدئولوژى‌اى اصلاح‌گرايانه مى‌داند. (٥٤)
نكته ديگرى كه مى‌تواند در نقد پايان ايدئولوژى مورد توجه قرار گيرد، معطوف كردن نگاه به چگونگى شكل‌گيرى چنين طرز تفكرى و به بسترهاى سياسى و فكرى خاص آن است. در حقيقت ايدئولوژى در دوره‌ها و عصرهايى كه به صورت سركوب‌گرانه، نقش خود را عملى كرد، توانست وحشت و نفرت توده‌ها و روشنفكران راست‌گرا را عليه ايدئولوژى‌انديشى برانگيزد و پيوند عملى ايدئولوژى و توتاليتاريسم (٥٥) كه در شكل نظام‌هاى سياسى كمونيستى و فاشيستى و نازيستى ظاهر شد، سرانجام ايدئولوژى را در محاق ابهام فرو برد و بستر رويش ديدگاه‌هاى منفى و خصمانه و نيز نظريه پايان ايدئولوژى را مهيا كرد.
مك‌للان چگونگى، چرايى و نتيجه تئورى‌پردازان نظريه پايان ايدئولوژى را به شرايط خاص آنها حواله مى‌كند و بر اين باور است كه تلاش و سعى بر حذف ايدئولوژى از جامعه غرب، در بطن خود، حاوى فرض و علت‌هاى خاصى مى‌باشد. «دو تا از بارزترين اين فرض‌ها، عبارتند از: پيوندى كه در آن زمان، چند نظريه‌پرداز سياسى برجسته عصر پس از جنگ جهانى دوم ميان ايدئولوژى و توتاليتاريسم قايل شدند و دوم، تلاش جامعه‌شناسان در راستاى مقايسه ايدئولوژى با علم‌». (٥٦)
پى‌نوشت‌ها:
١) تجزيه و تحليل و طراحى سيستم، ص ٣٠.
٢) تجزيه و تحليل و طراحى سيستم، ص ٥٧.
٣) تجزيه و تحليل و طراحى سيستم، ص ٥٨- ٥٩.
٤. Utilittarianism
٥. Alvin Toffler
٦) موج سوم، صص ١٣٩ و ١٣٧.
٧) موج سوم، ص ٤٨٥.
٨) موج سوم، ص ٤٩٥.
٩) موج سوم، ص ٤٩٥.
١٠. John Plamenatz
١١) ر. ك: ايدئولوژى، صص ٦ و ١٩.
١٢) ايدئولوژى، صص ١٥١- ١٥٢.
١٣) جهت فرق‌گذارى بين حوزه نظرى محض و حوزه عملى كه ناشى از آن هست. زيرا به حوزه نظرى صرف، جهان‌بينى اطلاق مى‌شود.
١٤. Laconscience Fausse
١٥. Bourgeosie
١٦. Misere La Philosophie
١٧. Te Man Feste Communste
١٩. G. Gurvitch
١٩) مطالعات درباره طبقات اجتماعى، ص ٥٥.
٢٠) مطالعات درباره طبقات اجتماعى، صص ٥٥- ٥٦.
٢١. Economic Politique
٢٢) ر. ك: تغييرات اجتماعى گى روشه، صص ٨٤- ٨٥.
٢٣. Descriptive
٢٤. Persuasive
٢٥) ايدئولوژى، ص ٧٨.
٢٦) ايدئولوژى، صص ٨٦- ٨٧.
٢٧) ايدئولوژى، ص ٨٧.
٢٨. Destutt Detracy
٢٩) (E.B. Decondillac) ١٧١٥ - ١٧٨٠ فيلسوف فرانسوى.
٣٠) ايدئولوژى، ص ٢٠.
٣١) در همين جا، خاستگاه ايدئولوژى به عنوان مذهب دنيوى فارغ از جنبه قدسى روشن مى‌شود.
٣٢. Ideologue
٣٣) ايدئولوژى منشا اعتقادات، ص
٣٤) مقدمه بر ايدئولوژى‌هاى سياسى، ص
٣٥) ايدئولوژى، ص ٢٠.
٣٦) مقدمه يا بر ايدئولوژى‌هاى سياسى، ص ١٦.
٣٧) ايدئولوژى، ص ٢١.
٣٨. Laconscience fausse
٣٩) نظريه شناخت، صص ٨٣- ٨٥.
٤٠. L,Ideologieallernande
٤١) ايدئولوژى، ص ٤٢.
٤٢) اصول مقدماتى فلسفه، ص ٢٢٢.
٤٣. Inversion
٤٤) يك دستگاه قديمى عكاسى كه داراى يك عدسى بود و تصاوير را به طور معكوس نشان مى‌داد.
٤٥) ايدئولوژى در منشا معتقدات، ص
٤٦)
٤٧)
٤٨. Raymond Aron
٤٩) مراحل اساسى انديشه در جامعه‌شناسى، ص ٢١٣.
٥٠. Laconscience declasse
٥١) مراحل اساسى انديشه در جامعه‌شناسى، ص ٨٧.
٥٢) تغييرات اجتماعى، ص ٨٧.
٥٣) مقدمه بر ايدئولوژى سياسى، صص ٢٤- ٢٥.
٥٤) ويژه‌نامه جهان اسلام، شماره ٧، ص ١٢٦.
٥٥. Totalitarianism
٥٦) مك للان، ايدئولوژى، ص ٩٥.